|
پایان طرح
|
|
|
بالاخره تموم شد طرحم رو میگم. خیلی برای این روز لحظه شماری میکردم. اگرچه هنوز ۲-۳ روز در هفته میرم دانشگاه ولی الان دیگه فرق میکنه. دیگه مجبور نیستم. وظیفه نیست بلکه میل خودمه. اون کاری رو که دوست دارم میکنم و کسی هم نمیتونه زور بم بگه چون دیگه وظیفه ندارم برم بلکه به درخواست اونا میرم و اون کاری که خودم دوست دارم میکنم نه اونی که اونا میگن!!!!
هفته پیش دنبال حکم پایان طرح بودم. جالب اینه که با اینکه من از دو هفته قبل تمام نامه نگاری ها و مراحل اداری رو انجام داده بودم بطور تعجب آوری نامه های من گم شد و دوباره از اول همه کارا رو باید انجام میدادم البته به قول علی ۳سال رفتی ۱۰ روز هم روش! راست میگه !
راستی جمعه با بچه های سایت زیر آسمان قرار داشتیم. خیلی خوش گذشت. آشنایی با دوستایی که همه یه هدف مشترک دارن خیلی لذت بخشه. بخصوص که همه از لحاظ فرهنگی تقریبا مشابه هستند یعنی یه گروه که با مهارت و تحصیلاتشون میخوان پیشرفت کنن و این پیشرفت رو تو مهاجرت میبینن
نمیدونم همیشه این احساس رو دارم یا نه ولی فعلا که خیلی راضی هستم. دیروز رفتم باشگاه نزدیک خونه و از برنامه و ساعت هاش سوال کردم. یه تلفن هم زدم برای کلاس نقاشی. کارایی که تو این سی سال هیچ وقت نمیتونستم بکنم. فعلا دارم از اینکه وقت آزاد برای خودم دارم لذت میبرم. علی هم خوشحاله. بیچاره ۷ سال تموم نه ناهار داشت نه شام!!!! چون من یا دانشجو بودم و باید درس میخوندم یا فرداش باید میرفتم کلاس و باید درس فردا رو آماده میکردم که نکنه خدای نکرده دانشجو سوال کنه و من ندونم!!!!!!!!! یا اونقدر خسته بودم که از ترس بد اخلاقی من میگفت تو برو بخواب من یه چیزی میخورم! آخیییییی. ولی الان دیگه فرق کرده! دیگه هم ناهار داریم هم شام. اونم غذای تازه.
خیلی خنده داره ولی گاهی به خانومای خونه دار حسودیم میشد اگر چه فقط ۲-۳ تا صبحم آزاد شده ولی انگار رو ابر ها راه میرم.
خلاصه که خیلی خوشحالم. امیدوارم زودتر این کارای اداری پایان طرحم هم تموم بشه و راحت بشم |
|
چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388 |
|
|
| |
|
بیماران و دکتر های امروز
|
|
|
امروز ریاست محترم دانشگاه روی نامه اعتراض یه بیمار مبنی بر اینکه پروتز ساخته شده براش مشکل دارد و قادر به پرداخت هزینه تعمیر و اصلاح اون نیست دستور فرموده بودند که نظر بدم ! البته من این آقای بیمار محترم را ۶ ماهی بود که هر روز تو بخش میدیدم ولی فکر میکردم رزیدنت ها دارن براش کار میکنن. خلاصه بعد از بررسی به این نتیجه رسیدم که بهتره پروتزش عوض بشه که این حدود ۳۰۰ چوب براش آب میخوره!!! که قاعدتا نداره! کار دیگه اینه که اجزای ساییده شده پروتزش عوض بشه که اونم حدود ۱۳۰-۱۴۰ چوبه که باید بره خودش از بیرون بخره! داشتم به رزیدنت محترم توضیح میدادم که چیکار کنه و دستور خرید بده که بیمار یه دفعه داد زد: گفته باشم من یه قرون پول نمیدم ها! خودتون باید پولش رو بدید!!!!!!!!!!! بش گفتم آقای محترم این قطعات ساییده شده و باید عوضش کنی . اون هم میگفت من یه بار پول دادم دیگه نمیدم!!!خلاصه که این بحث به جایی نرسید و طبق پیشنهاد رزیدنت عزیز قرار شد دوباره هفته دیگه بیاد تا ببینیم میشه با وضع موجود کاری کرد یا نه!!!( که قطعا نمیشه. این هم از اون کلک هاست! انقدر مریض بیاد و بره تا خسته بشه! دستمون درد نکنه ) ولی چه خوب بود مریض ها اعتماد میکردن و اگه بشون بگیم باید عوض بشه قبول کنن چون آخرش بعد از این همه رفت و امد که بالاخره باید پول بده!!!!!!

دیشب هم میخواستم برم دکتر! یکشنبه تلفن زدم مطب ومنش تلفنی گفت روزهای زوج از ساعت ۴ تا ۷ و کسی گوشی رو بر نداشت! منم پیغام گذاشتم که من دکتر فلانی هستم و برای مشاوره میخوام فردا عصر بیام . دوشنبه هم از ساعت ۴ شروع کردم تلفن زدن که بگم بیام یا نه!! که به همون نشونه از ساعت ۴ تا ۶ یه ریز اشغال بود و طبق معمول راه افتادم برم حضوری اونجا. طبق آدرسی که تو تلفن گفته بود پلاک ۲۷بود! که من گفتم خوب چون اول خیابونه همون جا پارک میکنم و دوقدم راه میرم. دیدم پلاک ها از ۲۷۰ شروع شده!!! رفتم و رفتم تادیدم که نزدیک پلاک ۵۵ رسیدم و نزدیک آخر خیابونه! تا ته کوچه که رسیدم پلاک شده بود ۳۷ و کوچه تموم شد!! بعد از کلی پرس و جو فهمیدم پلاک ها توسط شهرداری محترم عوض شده و باید برم پلاک قدیم! و در واقع دوباره کوچه رو برگشتم ورسیدم دم همون پلاک های ۲۷۰-۲۸۰ و فهمیدم اونجاست! ( ضمن اینکه در طی این مدت هم مرتب با موبایل شماره مطب رو میگرفتم که اشغال بود) رفتم وارد ساختمون بشم که نگهبان در رو قفل کرد و گفت خانوم ساختمون تعطیله چون ساعت ۷ شده( حالا ۱۰ دقیقه هم مونده بود) و هر چی گفتم آقا من وقت دکتر دارم و از راه دور اومدم لاقل بگذار برم بگم من اومدم قبول نکرد و در کمال ادب پشتش رو کرد و رفت!!!!!!!!!!!!!!انگار من اصلا وجود ندارم!!!!!۱
اینم از مقایسه دو بیمار و دو پزشک! یکی مثل بیمار محترم دانشگاه که برای رفع مشکلش حتی حاضر نیست بره وسایل بخره ( ویزیت و جق عمل که جای خود دارد) و با داد و بیداد میگه من یه قرون پول نمیدم وکار رو باید مجانی انجام بدید! و ما هم با کمال احترام میگیم چشم . رزیدنت عزیز یه کاریش بکن !!!!!!!!!!۱یکی هم مثل من که حتی نگذاشتن وارد مطب اون دکتر بشم
|
|
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 |
|
|
| |
|
نوروز 88
|
|
|
دیروز هم روز عید بود. امسال سال کبیسه بود و یه روز تعطیلات بیشتره.چه خوب عیدها خیلی بم خوش میگذره چون تعطیلاتش زیاده. به خدا من خیلی تنبل نیستم ولی همیشه دلم برای تعطیلی غش میره. همیشه آرزو داشتم که صبح ها هر چی دلم میخواد بخوابم و این زنگ ساعت لعنتی منو بیدار نکنه. عیدا اینجوری میشه ٬ یعنی اگر چه طبق عادت صبح زود بیدار میشم ولی بدون استرس و زنگ ساعت . خیالم هم راحته که کاری ندارم انجام بدم. تلویزیون هم که همش برنامه داره .
امروز خانوم آقای خمینی فوت شدن و تمام سریال هارو اعلام کردن نشون نمیدن!!!! اینم از روز اول فروردین!!!!
قرار بود فردا صبح با شیما و علیرضا وچند تا دیگه از بچه ها بریم دیزین و شب هم بمونیم تا دو روز اونجا باشیم و به قول معروف کیف دنیا رو بکنیم ولی ماجرا اینطور شد. هتل دیزین اعلام کرد که با کارت های سفر کارت که دانشگاه به من داده ۴۰ در صد تخفیف میده . منم کلی ذوق کردم و به بچه ها گفتم همه اتاق ها رو من میگیرم که تخفیف بم میدن. جاتون خالی صبح با علی رفتیم عابر بانک تا کارت رو شارژ کنیم. به محض اینکه کارت و به دستگاه دادیم تا چک کنیم ببینیم پول کافی توش ریختیم یا نه٬ گفت به دلایل ایمنی امکانپذیر نیست و هولوفتی کارت رو قورت داد . ماشاله که بانک ها هم تا ۵ فروردین بسته است!!!!!!پس قید کارت رو زدیم .
وقتی میگن قراره یه چیزی نشه همینه دیگه!!!! الان هم که داره بارون میاد و این هم یعنی برنامه فردا کنسل!!!!! و بشینیم خونه! اینم یه جورشه دیگه
نمیدونم این تهران کی میخواد خلوت بشه ! کلی امروز ترافیک بود!!!
این که میگن از هر خواننده ای ترانه ای همینه! من از هر دری سخن میگم. معلومه فکرم خیلی قر و قاطیه!!!!
در هر حال سال نو خیلی مبارک. اگرچه سال گذشته هیچ برف و بارونی نیومد و بحران اقتصادی هم تو دنیا کولاک کرده ولی سال خیلی خیلی خوبی رو آرزو میکنم.
راستی اوباما هم بهمون تبریک عید گفت. چقدر تو دنیا مهم هستیم ها

|
|
شنبه یکم فروردین 1388 |
|
|
| |
|
انتظار!
|
|
|
هنوز منتظرم! نمی دونم بالاخره برناممنون چی میشه!! خیلی بلاتکلیفی چیز بدیه! هر روز ایمیل ها رو چک میکنم! هر روز که چه عرض کنم ٬ هر دقیقه! ولی خبری نیست
شبنم و سعید قراره ۵ شنبه بیان خونمون .شاید بشه علی رو راضی کرد.!!! چقدر خوبه آدم دوستای خوب داشته باشه
نی نی ه یلدا جون هم دختر شد! چه خوب . مامانم همیشه میگه دختر واجبه ٬ پسر مستحب خدایی راست میگه!
این پست هم برای این نوشتم که یه چیز نوشته باشم! آخه خبر خاصی نبود. عید هم نزدیکه و من هنوز دست به هیچ چیز نزدم. نه خرید ٬ نه خونه تکونی ٬ نه برنامه خاصی.!!! واقعا بی برنامه بودن خیلی بده.! 
امیدوارم این هفته خبرای خوب برامون برسه |
|
دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 |
|
|
| |
|
مغزهای متفکر !
|
|
|
در عجبم از کار این دانشگاه!!!! امروز یلدا اومد پیشم تو بخش. رفته بود دفتر ریاست . آخه بش گفته بودن بعد از اینکه سه ساله داره میاد دانشگاه و جون میکنه یه موقع فکر نکنه کار استخدامش درست میشه ها!!!! چون یه عزیز دیگه سفارشی داره میاد که باید اونو بگیرن چون به هر حال فقط که آموزش تو دانشگاه مهم نیست! باید اخلاق ا.س.ل.ا.م.ی هم داشته باشی تا دانشجو ازت الگو بگیره و گویا اون عزیز اخلاقش خیلی درست بوده!!!!!!!!!! خلاصه یلدای عزیز منم رفته بود تا از حقش دفاع بکنه. البته من که چشمم آب نمیخوره ولی براش دعا میکنم که کارش درست بشه اگر چه به زودی یه نفر دیگه از این نوابغ از مملکت میره تا حاصل تلاش خودش و سرمایه علمی مملکت تو کشور دیگه بتونه به یه جایی برسه! اگرچه بازم همه سعی ها میشه که تا آخرین لحظه نذارن آب خوش از گلوش پایین بره! بیچاره نمیدونم چرا مدرکش رو آزاد نمیکنن در حالیکه هر روز همه شاهدیم که افراد مشابه دارن مدرکشون رو آزاد میکنن ولی این بیچاره به خاطر بی قانونی کشور دچار مشکل شده و فرد مربوطه دلش نمیخواد مدرک اونو بده!!!!!!!!!! اینم از اون حرفاست ها!!!
این فعلا از این دوستم.
امروز دلم برای فرزانه تنگ شده بود. آخه میشه گفت جز معدود آدماییه که خیلی ساده است و بدجنسی توش نیست. ما دو سال تو بخش پروتز با هم بودیم و در واقع تنها استادای خانوم بخش بودیم برا همینم خیلی با هم جور شدیم. البته بعد از دو سال وقتی بش گفتن همچنان قراردادی بیاد و امیدی نیست که فعلا استخدامش قطعی بشه اونم ول کرد و رفت. خیلی برای دانشگاه متاسفم که همچین افراد شایسته ای رو به این راحتی از دست میده و الان داره تو خودش لول میزنه که کیو بیاره که بتونه از پی این همه دانشجو بر بیاد! البته اگرچه فرزانه عزیز من تو ماههای اول که رفته بود کلی افسرده شده بود که گریه میکرد ( آخه بابا مگه اینجا چه خبر بود که رفتن ازش انقدر ناراحتت کرد عزیزم) ولی امروز که باش حرف زدم خیلی خوشحال بود و میگفت از ۷ سالگی تا حالا هیچوقت انقدر آرامش نداشته! هر روز میره کلینیک وعصر ها پیش دختر کوچولوی خوشگلشه و استراحت میکنه و پارک و ورزش میره و خیلی احساس خوبی داره. اگرچه هنوز عاشق تدریس هست ولی دیگه عزت نفسش رو نمیخواد از دست بده. امیدوارم همیشه شاد باشه و باز هم متاسف برای دانشگاه هستم که به راحتی همچین فرد عاشق و بااستعدادی رو از دست داد.
دیگه اینکه فعلا عرضی نیست تا بعد |
|
شنبه دهم اسفند 1387 |
|
|
| |
|
بعد از ده سال :دیزین
|
|
|
دیروز بالاخره بعد از ده سال رفتم اسکی. بازم دست افسانه درد نکنه ٫ اگه پیگیری اون نبود که میرفت تا ده سال دیگه . ساعت شش و نیم صبح با لیدا اومدن در خونه و با دو تا ماشین راه افتادیم دیزین. حدود ۹ رسیدیم اونجا. علیرغم اینکه جمعه بود پیست مثل قدیم ها شلووغ نبود٬ فکر کنم رکود اقتصادی به اینجا هم سرایت کرده !!! خلاصه اینکه علی رو سپردیم یه مربی از مدرسه اسکی و به افسانه اینام گفتم شما برید من میام بالا. اونا که رفتن وحشت برم داشت که نکنه بعد ده سال یادم رفته باشه و نتونم بیام پایین و رفتم ۱ ساعت مربی گرفتم . خدا رو شکر تشویقم کرد و گفت کارم درسته!!!!!
بعدشم دیگه گفتم خودم برم که چشمتون روز بد نبینه!!!!!!!!!!! دفعه بعد که رفتم بالا مه بود و کولاک!!!!! اصلا چشمم نمیدید که دارم میرم تو دره یا تو پیستم!! ۳-۴ بار هم رفتم تو خارج پیست که برف بود و خورم زمین. راه هم گم کردم و خلاصه نزدیک به سکته بودم. گفتم الانه که شهید بشم. فکر بکنید چه ضایع ادم بره اسکی و شهید بشههه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بچه ها هم اون پایین هی زنگ میزدن که بیا دیگه دیر شده وسرد ه وکولاکه و اینا!!!!!خلاصه سرتون رو درد نیارم با مصیبتی رسیدم پایین وبرگشتیم خونه.
از شانس ما میگن آدم یا دعوت نمیشه یا چندتا چند تا دعوت میشه!!! اونروز هم دعوت بودیم و وقتی رسدیم خونه به جای اینکه اماده بشیم بریم مهمونی از خستگی غش کردیم!
ولی حساااااااااااااااابی بم کیف داد. کاش بشه هر هفته یا لاقل ماهی دو بار برم. امسال که دیگه تموم شد و فصل سرما داره تموم میشه ولی ایشاله سالهای دیگه.
امروز صبح هم دو تا خبر داشتم. بهرنگ خدا رو شکر از استنفورد وUIUC و Davis بورس گرفته. دیگه خیالم راحته بابتش. میشیگان ولی امروز جواب رد داد!!!! علیرغم اینکه قبلا ۲ صفحه نامه نوشته بود برای علی که حتما میگیریم و لطفا اپلای کنید ولی نمیدونم یه دفعه چی شد؟!!!!!!!!!!!به قول علی شاید خیرش بوده نریم یه جای سرد! ( اون که از خداشه همیجا تو سنگر بمونیم و تکون نخوریم!!!!!!!!!!! )
ولی شایدم خیرشه ٬ چه میدونم شایدم اصلا خدا میخواد ما همینجا بمونیم!!!!!
در هر حال دیروز روز خوبی بود و خیلی بم خوش گذشت
|
|
شنبه سوم اسفند 1387 |
|
|
| |
|
ولنتاین بهانه است
|
|
|
راستی امروز و لنتاینه! چه جالب که تولد وبلاگ من با و لنتاین توی یک روز شد.
چه خوبه که این روز رو گذاشتن که یادمون نره همدیگر رو چقدر دوست داریم. هر وقت فکر میکنم میبینم من همیشه عاشق بودم و چقدر این احساس حس خوبیه! اینکه دوست داشته باشی و با عشق زندگی کنی.
ولنتاین بهانه ایه که از ته دل بگی دوستت دارم . بهانه برای محبت و عشق . برای چیزی که شاید خجالت بکشی اونو به زبون بیاری . یا حتی بهانه ای برای کنار گذاشتن روزمرگی ها.

راستی علی جونم ولنتاین مبارک  |
|
شنبه بیست و ششم بهمن 1387 |
|
|
| |
|
بالاخره تصمیم گرفتم
|
|
|
بالاخره این طرح لعنتی هم تموم میشه! یعنی به نظرتون میشه؟
امروز تو دانشگاه دارم پست میزنم! آخه دیگه خیالم راحته که نمیخوام دیگه اینجا بمونم. دیگه نمیخوام توی این آدما که نمیتونن پیشرفتت رو ببینن و برای کوبوندنت هر کاری حاضرن بکنن حتی تو چشمات واستن و دروغ بگن بمونم. بقول بعضی ها باید فکر کنم اینم مثل سربازی میمونه . یه چیز اجباری که بالاخره باید بری و تمومش کنی حتی اگه دوست نداشته باشی.
خوشحالم که بالاخره تصمیمم رو گرفتم. دیگه نمیخوام برای اینکه بتونم خودمو نشون بدم هر خفتی تحمل کنم. دیگه نمیخوام کار کنم تا آدمهای دیگه راحت باشن. گاهی خندم میگیره. با کمال پررویی به من میگن: "خانوم دکتر ما هفته دیگه کلاس داریم ولی موضوع آماده نداریم اگه میشه تا فردا اندازه ۲ ساعت برای کلاس ما موضوع آماده کن." آخه یکی نیست بگه خوب تو که نمیتونی مگه مریضی که کلاس میگیری. جالب اینه که نمیگه لطفا این کلاس رو شما جای من برید!!!! میگه آماده کن لقمه رو که من برم سر کلاس.
یا جمعه بت زنگ میزنن میگن یادته یه کلاس رفتی با فلان موضوع؟ حالا من میخوام برم اون کلاس رو درس بدم اسلایدهاتو بده به من! آخه بی انصافا لاقل یه موضوع دیگه رو برید بگید نه چیزی که من ۳ ساله دارم درس میدم رو بردارید و حتی زحمت ندید که برید راجع به اون مطالعه کنید .
خیلی خوشحالم دیگه لازم نیست برای دیگران مقاله بنویسم و الکی اسم اونا رو بگذارم اول مقاله. خنده دار اینه که یه تشکر هم نمیکنن و انگار من وظیفه دارم براشون مقاله بدم . چرا؟ چون من تازه اومدم! اونا قدیمی ان و احترامشون واجب!!!!!!
بازم خوشحالم .خیلی زیاد .دیگه نمیخوام بخاطر دیگران زندگی کنم . میخوام خودم باشم میخوام از زندگیم لذت ببرم حتی اگه دیگه تو دانشگاه نرم حتی اگه پیشرفت علمی نکنم. میخوام برای خودم کار کنم و برای خودم زندگی کنم. دیگه نمیخوام همیشه ترس از دیده شدن مانع خوشی هام بشه. ترس از اینکه کسی بخواد زیرآب منو بزنه. نمیخوام ۱۰ سال دیگه مثل اونا بشم و توی مرداب غوطه بخورم .
ولی هنوز میتونم بگم که این یه تصمیم بزرگ برای من بود. تصمیم به ترک دانشگاه. تصمیم برای یه شروع دیگه.تصمیم برای یه زندگی ساده ولی صاف و بی پیرایش. بدون تزویر و ریا و دو رویی. من خودم هستم نه اونیی که دیگران میخوان باشم. |
|
شنبه بیست و ششم بهمن 1387 |
|
|
| |